ابن البلخي

24

فارسنامه ابن بلخى ( فارسى )

امّا از شكل و قالب آن پيداست كه كنيه بوده است . دريغا كه فارسنامه نمىنويسد كه پدر با كاليجار كه بوده است . با اين همه تاريخ نويسان ايرانى و ابن الاثير در اين مطلب توافق دارند كه وى پسر سلطان الدّوله ، پور بهاء الدّوله و از اين رو نبيرهء عضد الدّوله بود . تاريخ گزيده ( ص 432 ) و به پيروى او حبيب السّير ( ج 2 ، بخش 4 ، ص 55 ) به باكاليجار لقب‌هاى عزّ الملوك و عماد الدين اللّه مىدهد و مرجع سوّم نيز لقب سوّم حسام الدّوله را بر ديگر القاب مىافزايد . [ 1 ] با اين همه ، ابن بلخى از اين لقب‌هاى افتخارى نامى نمىبرد و تاريخى ياد نمىكند . ديگر مراجع ما مىگويند كه اين شاهزاده از 415 تا 440 ( 1024 تا 1048 ) امارت كرد و هنگام مرگ پنج پسر از خود باقى نهاد . پسر ارشد ، كه مؤلف ما نام ابو نصر به وى مىدهد به زودى پس از پدر مرد و برادرش به نام ابو منصور جانشين او شد كه وضع حكومت او بر اثر مداخله مادرش خراسويه [ به ضم خا و فتح يا ] آشفته شد و او زنى بود در سياست « فضول » [ 2 ] كه در زيج ، لقب السيّده ( بانو ) به او داده شده است . ابو منصور نخست بنا به پند وزيرش به نام صاحب عادل فرمان مىراند ( اين مرد به موجب حبيب السّير ، با همان مقام وزارت خدمت كرده بود ) مردى مبرّز كه بنا به نوشته ابن بلخى كتابخانهء خوبى به شهر فيروز آباد اهدا كرده بود ، امّا ابو منصور به تحريك مادرش اين وزير و پسرش را كشت و سپس آشفتگى و اغتشاش بيش از پيش سراسر فارس را فرا گرفت . سر انجام اين اوضاع منتهى به بحرانى شد كه فضلويه رئيس قوم شبانكاره پديد آورد و او توانست سيّده خراسويه را مطيع و منقاد خود كند و سپس ، وى را در گرمابه‌اى